عباس اقبال آشتيانى

408

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

من آن زنم كه همه كار من نكوكاريست * به زير مقنعهء من بسى كله‌داريست بهر كه مقنعه‌اى بخشم از سرم گويد « 1 » * چه جاى مقنعه تاج هزار ديناريست درون كلهء عصمت كه تكيه‌گاه منست * مسافران صبا را گذر بدشواريست نه هر زنى به دو گز مقنعه است كدبانو * نه هر سرى بكلاهى سزاى سرداريست [ طناب چنبر زن گشته باد مقنعه‌اى * كه تار آن نه ز مستورى و نكوكاريست « 2 » ] حسن شهم ز نژاد قراالغ سلطان * ز ما برند اگر در جهان جهان‌داريست « 3 » و اين خاتون هنرمند پانزده سال زن پادشاه جهان اباقا خان بود و مدتى زن برادرش گيخاتو و آئين و رسوم پادشاهى از ايشان يادداشت و چون برادر از دست برگرفت در كرمان اساس معدلت نهاد كه رسوم نوشروان را احيا كرد و طبقات و طوايف بنى آدم را غريق ايادى و ممنون منن خود گردانيد و ارباب عمايم را بصلات گرانمايه مخصوص فرمود . » ( مجمع الانساب شبانكاره‌اى ) مظفر الدين محمد ( 694 - 702 ) - چون غازانخان بر كرسى ايلخانى نشست مظفر الدّين محمد شاه پسر سلطان حجاج را به حكومت كرمان فرستاد و محمد در ذىالحجهء سال 694 بكرمان آمد و غازان قاضى فخر الدين عبد الله قاضى هرات را به همراهى او به وزارت كرمان روانه داشت . مظفر الدّين محمد مردى بود بلندهمّت و كريم ولى عياش و شراب‌خوار و غالب اوقات را به شكار يا در اردو مىگذراند . قاضى فخر الدّين بمناسبت نقارى كه با محمد شاه پيدا كرد مصمم شد قطب الدين شاه جهان پسر جلال الدّين سيورغتمش را بجاى او پادشاه كرمان كند و در واقع خود مستقل شود . چون خواجه رشيد الدّين فضل اللّه و خواجه سعد الدّين آوجى نسبت بقاضى فخر الدّين ارادت مىورزيدند محمد شاه را به اردو خواسته با غازان بشام فرستادند و قاضى فخر الدّين را در 699 بر كرمان حاكم كردند . محمود شاه برادر محمد شاه كه از تحكم قاضى فخر الدّين بجان آمده بود با دسته‌اى از تركمانان سلجوقى بنام جغراتيان ساخت و بمدد ايشان كرمان را گرفت و قاضى فخر الدّين را در 27 ربيع الآخر سال 699 كشت و بر آن شهر مسلط گرديد . « 4 »

--> ( 1 ) - در وصاف : بهر كه مقنعه بخشم سزد كه او گويد ( 2 ) - اين بيت را وصاف علاوه دارد . ( 3 ) - اين رباعى نيز از اوست : بر لعل كه ديد هرگز از مشگ رقم * يا غاليه بر نوش كجا كرد ستم جانا اثر خال سيه بر لب تو * تاريكى و آب زندگانيست بهم ( حبيب السير ج 3 ) ( 4 ) - محمود شاه در اين تاريخ اين رباعى را گفت : تا چند شوم اسير هر ناكس دون * چون كار جهان نيست ز تقدير برون كرديم تهورى و دشمن كشتيم * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون